- اگه تو بری – سیاوش قمیشی - 356 بازدید
- طاقت بیار – فریدون - 244 بازدید
- ﺳﺎﻳﻪ – سیاوش قمیشی - 235 بازدید
- معین – لحظه ها - 227 بازدید
- درباره من - 208 بازدید
- بی قرار – بهنام صفوی - 208 بازدید
- کابوس – محسن چاوشی - 207 بازدید
- می آیند و می روند - 203 بازدید
- مدارا – علی توسلی - 203 بازدید
- از سر کوی او - 195 بازدید
در روزگارى که لبخند آدمها به خاطر شکست توست برخیز تا بگریـند . کوروش بزرگ
به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو ، که گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید
آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .
آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد .
پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .
می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .
دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .
آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .
و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
آن پیرمرد هم ارزش میهن را می دانست و تا آخرین دمادم زندگی برای نگاهبانی از آن کوشید .
اگر تو چنین می اندیشی ((چنان باد که از دیگری نترسم)), این قوم پارسی را بپای, اگر قوم پارسی پائیده شوند, اهورا برکت جاودانی بر این قوم ارزانی خواهد داشت.
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست؟
کوروش کبیر





